دیشب ساعت 8 شب بخاطر سرما و بارندگی کار رو تعطیل کردم و از مسافرت برگشتم دیدم مامانی نیستش رفتم طبقه بالا دیدم برادرم هم از کار برنگشته ساکم رو پرت کردم توی پله ها و زنگ زدم به بروبچ گفتم منو دریابید که دارم از تنهایی دق میکنم.. میدونستم مامانی رفته مهمونی گفتم بذار خوش باشه اتفاقا خیلی خوب شد چون میلاد از زندان آزاد شده بود خیلی خوشحال شدم که دیدمش.. ساعت 12 شب اون کله شهر زیر این برف زیبا مشغول خوردن فرنی داغ بودیم( جای شما خالی) که مامانی زنگ زد گفت: عجب گیری کردیم آخه من خونه خواهرتم چرا بهم نزنگیدی؟ پاشو بیا اینجا که دامادمون از کربلا برگشته یا امام حسین پس چرا ما رو نطلبیدی؟ دلم گرفت.. وقتی دلم میگیره میگم:
امشو شوشه لي پك ليلي لونه
همیشه لبتون خندون و دلتون شاد و بهاری باشه به حق امام حسین..
خیلی دوستتون دارم
و آمین
ادامه مطلب پسورد داره
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
تاريخ: پنجشنبه
4 آذر
1395 ساعت: 1:51